تبليغاتX
بيرم

ارک هانکاکس، یک لحظه باور نکردنی را شکار کرده است. یک مرغ عشق آنقدر به تصویر خود در آب زل می زند که سرانجام شیفته آن می شود.
روزنامه دیلی تلگراف نوشته است که او برای گرفتن این عکس یک ماه تمام در نقطه مقابل این منطقه که محل گذر مرغان نغمه سرای از این جنس است به کمین نشسته تا سرانجام به این تصاویر دست پیدا کرده است:


نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 21:6 توسط علیرضا خوشرو| |


به یاد آر چشمانی را که بر تو نگران بوده اند

به یاد آر دستانی را که شبها با نوازش های خود دردهای تو را تسکین میداد

به یاد دلی را که بخاطر تو زخمها خورده است؛

آن هنگام زانو بر زمین بگذار و موهبت مادر را سپاس دار...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 19:37 توسط علیرضا خوشرو| |
زندگی کردن تو یه شهری که هیچ چیز و هیچ جایی واسه سرگرم شدن نداره حتی روزنامه ای که میاد ۳شمارش رو با هم میفروشن باعث میشه آدم قدر خیلی چیزا رو بدونه . به همین خاطر مجبوری همش خودتو تو محیط کار سرگرم کنی حتی وقتی هیچ کاری نداری .امروز به یک اشتباهم پی بردم. اونم اینکه....بی خیال! چقدر خوبه یه دوست خوب ـ پایه ـ رفیــــــــق. چقدر دلم هوای قدم زدن کرده..... یاد بوشهر و مریوان بخیر...

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 13:44 توسط علیرضا خوشرو| |

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی


چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی


دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی


عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 20:52 توسط علیرضا خوشرو| |


سكوت مرا در بر گرفته ، بر لبم بوسه مي زند .

به كتاب‌هاي نخوانده و نيمه رها شده،

رفاقت‌هاي كمرنگ شده،

پيدا كردن يك كافه دنج و آرام،

ساز خاك گرفته و نت هاي از ياد رفته،

آرامش درياي جنوب ،

حتي پياده‌روي‌هاي 2 ساعته فكر مي‌كنم ،

به تو اما ...


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:40 توسط علیرضا خوشرو| |


انسان ها  به شیوه هندیان بر سطح زمین راه  می روند !

با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت...

در سبد جلو، صفات نیک خود را می  گذاریم و در سبد پشتی، عیب های خود را نگه می داریم.

به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود، چشمان خود را برصفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم.

در همین زمان، در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند، بی رحمانه تمامی عیوب او را می بینیم . 

بدین گونه است که ما درباره خود بهتر از او داوری می کنیم، بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه  می رود به ما با همین شیوه می اندیشد.

                                                                                                                                                                                                پائولو کوئلیو

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:24 توسط علیرضا خوشرو| |
 وقتی يک جوری
يک جورِ خيلی سخت، خيلی ساده می‌فهمی
حالا آن سوی اين ديوارهای بلند
يک جايی هست
که حال و احوالِ آسانِ مردم را می‌شود شنيد،
يا می‌شود يک طوری از همين بادِ بی‌خبر حتی
عطرِ چای تازه و بوی روشنِ چراغ را فهميد،
تو دلت می‌خواهد يک نخِ سيگار
کمی حوصله، يا کتابی ...
لااقل نوکِ مدادی شکسته بود
تا کاری، کلمه‌ای، مرورِ خاطره‌ای شايد!


کاش از پشتِ اين دريچه‌ی بسته
دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آمد
می‌آمد و می‌پرسيد
چرا دلت پُر و دستت خالی وُ
سيگارِ آخرت ... خاموش است؟


و تو فقط نگاهش می‌کردی
بعد لای همان کتابِ کهنه
يک جمله‌ی سختِ ساده می‌جُستی
و دُرُست رو به شبِ تشنه می‌نوشتی: آب!
می‌نوشتی کاش دستی می‌آمد وُ
اين ديوارهای خسته را هُل می‌داد
می‌رفتند آن طرفِ‌ اين قفل کهنه و اصلا
رفتن ... که استخاره نداشت!


حالا هی قدم بزن
قدم به قدم
به قدرِ همين مزارِ بی‌نام و سنگ،
سنگ بر سنگِ خاطره بگذار
تا ببينيم اين بادِ بی‌خبر
کی باز با خود و اين خوابِ خسته،
عطرِ تازه‌ی چای و بوی روشنِ چراغ خواهد آورد!


راستی حالا
دلت برای ديدنِ يک نَم‌نَمِ باران،
چند چشمه، چند رود و چند دريا گريه دارد!؟


حوصله کن بُلبُلِ غمديده‌ی بی‌باغ و آسمان
سرانجام اين کليدِ زنگ‌زده نيز
شبی به ياد می‌آورد
که پُشتِ اين قفلِ بَد قولِ خسته هم
دری هست، ديواری هست

به خدا ... دريايی هست!

سید علی صالحی

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:19 توسط علیرضا خوشرو| |
 

به احترام آن ۳ آذر اهورایی سر پا می ایستیم و به قول دوستی

"کلاهمان را بر می داریم" و یاد و اندیشه ی سبزشان را گرامی

می داریم.

  ۱۶ آذر. روز دانشجو بر دانشجویان و دانشجو ماندگان مبارک.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:20 توسط علیرضا خوشرو| |
اين شعر از يه پسربچه آفريقاييه كه كانديد شعر برگزيده سال 2005 شده:

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم

وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم

وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم

و تو، آدم سفيد

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي

وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي

و وقتي مي ميري، خاکستري اي

و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:23 توسط علیرضا خوشرو| |

در پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام      

 خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:52 توسط علیرضا خوشرو| |
 

                 «««  نامه ای به رییس جمهور م... »»»

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:27 توسط علیرضا خوشرو| |
بر آن فانوس که‌ش دستي نيفروخت

بر آن دوکي که بر رَف بي‌صدا ماند

بر آن آيینه‌ي زنگاربسته
بر آن گهواره که‌ش دستي نجنباند

بر آن حلقه که کس بر در نکوبيد
بر آن در که‌ش کسي نگشود ديگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده ديري پاي بر سر
 
                                         بهار ِ منتظر بي‌مصرف افتاد!

به هر بامي درنگي کرد و بگذشت
به هر کويی صدايی کرد و اِستاد
ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.
نه دود از کومه‌يی برخاست در ده
نه چوپاني به صحرا دَم به ني داد
نه گُل رويید، نه زنبور پر زد
نه مرغ ِ کدخدا برداشت فرياد.

به صد اميد آمد، رفت نوميد
بهار ــ آري بر او نگشود کس در.
درين ويران به رويش کس نخنديد
کس‌اش تاجي ز گُل ننهاد بر سر.

                                           شاملو

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:42 توسط علیرضا خوشرو| |
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

 لبخند بزنید

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:51 توسط علیرضا خوشرو| |

شیر آفریقایی زمانی که شب داره میخوابه به این فکر میکنه که اگه یک ذره سریعتر از آهو فردا بدود حتما آن را شکار می کند و از گرسنگی نجات پیدا می کند.

اما آهو نیز شب در هنگام خواب به این فکر می کند که اگر کمی فردا از شیر آفریقایی سریعتر بدود از کشته شدن نجات پیدا می کند.

مهم این نیست که تو آهو باشی یا شیر آفریقایی ، مهم اینه که فردا رو سریعتر از امروز بدوی تا پیروز شوی.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:15 توسط علیرضا خوشرو| |

 در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:56 توسط علیرضا خوشرو| |
 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد       دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:16 توسط علیرضا خوشرو| |
امیر داستانی:
 
گاو ما ما مي كرد، گوسفند بع بع مي كرد، سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هرروز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود . الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستانی ما آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:0 توسط علیرضا خوشرو| |
 

گرامی باد روز  فردوسی بزرگ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:7 توسط علیرضا خوشرو| |

خزان خاطره ها٬ ز فصل عشق به سر  رسید

 و دگر از برگهای خشکیده٬ که گهگاه امیدی به دل زنده می کرد ٬

یادی نماند .

دل بر دستان رویاها ٬صادقانه جان داد...

 دستان روزگار ٬

 بی رحمانه به تحمیل ٬تقدیر را بر تاریخ ما نشاند...

 دل ٬ بر زمین سپردم

 و دگر از محبت باران٬ انتظاری سبز را منتظر نخواهم بود...

 آری

آسمان بی نیاز به مه و مهتاب دیروز ...

امروز زانو زده بر مزار دل آسمانی خویش٬

بر حذر  شد ز  زاری و حتی بغضی نهان ...

 بسان آدم و هوا....

 منع شده ٬ز تصاحب قلبی پر تپش ...

روزهای خاطره  را فاتحه می خواند...

خشکیده های به ظاهر راست قامت٬

 سبز نماهای بی روح ٬

به نقاب درختان قطورتر ز تجربه ٬نظاره نشستند

 مرگ عاطفه را ٬ 

و به اثبات حرف خویش ٬ تحسین طلب کنند...

زانو ٬

ز سر احترام به دل زدم و نه از شکستن کمر....

هرگز ٬گمان خام خود به خستگیم مبر.... 

تا به وقت وصال ...

 آن روز که باورها همه یقین شوند و انکارها ٬آشکار ... 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:43 توسط علیرضا خوشرو| |

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:44 توسط علیرضا خوشرو| |