تبليغاتX
بيرم
بيرم
دارالاولياي لارستان
 

                 «««  نامه ای به رییس جمهور م... »»»

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط علیرضا خوشرو
بر آن فانوس که‌ش دستي نيفروخت

بر آن دوکي که بر رَف بي‌صدا ماند

بر آن آيینه‌ي زنگاربسته
بر آن گهواره که‌ش دستي نجنباند

بر آن حلقه که کس بر در نکوبيد
بر آن در که‌ش کسي نگشود ديگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده ديري پاي بر سر
 
                                         بهار ِ منتظر بي‌مصرف افتاد!

به هر بامي درنگي کرد و بگذشت
به هر کويی صدايی کرد و اِستاد
ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.
نه دود از کومه‌يی برخاست در ده
نه چوپاني به صحرا دَم به ني داد
نه گُل رويید، نه زنبور پر زد
نه مرغ ِ کدخدا برداشت فرياد.

به صد اميد آمد، رفت نوميد
بهار ــ آري بر او نگشود کس در.
درين ويران به رويش کس نخنديد
کس‌اش تاجي ز گُل ننهاد بر سر.

                                           شاملو


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط علیرضا خوشرو
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

 لبخند بزنید


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط علیرضا خوشرو

شیر آفریقایی زمانی که شب داره میخوابه به این فکر میکنه که اگه یک ذره سریعتر از آهو فردا بدود حتما آن را شکار می کند و از گرسنگی نجات پیدا می کند.

اما آهو نیز شب در هنگام خواب به این فکر می کند که اگر کمی فردا از شیر آفریقایی سریعتر بدود از کشته شدن نجات پیدا می کند.

مهم این نیست که تو آهو باشی یا شیر آفریقایی ، مهم اینه که فردا رو سریعتر از امروز بدوی تا پیروز شوی.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم اسفند 1387 توسط علیرضا خوشرو

 در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 توسط علیرضا خوشرو
 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد       دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط علیرضا خوشرو
امیر داستانی:
 
گاو ما ما مي كرد، گوسفند بع بع مي كرد، سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هرروز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود . الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستانی ما آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم تیر 1387 توسط علیرضا خوشرو
 

گرامی باد روز  فردوسی بزرگ


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط علیرضا خوشرو

خزان خاطره ها٬ ز فصل عشق به سر  رسید

 و دگر از برگهای خشکیده٬ که گهگاه امیدی به دل زنده می کرد ٬

یادی نماند .

دل بر دستان رویاها ٬صادقانه جان داد...

 دستان روزگار ٬

 بی رحمانه به تحمیل ٬تقدیر را بر تاریخ ما نشاند...

 دل ٬ بر زمین سپردم

 و دگر از محبت باران٬ انتظاری سبز را منتظر نخواهم بود...

 آری

آسمان بی نیاز به مه و مهتاب دیروز ...

امروز زانو زده بر مزار دل آسمانی خویش٬

بر حذر  شد ز  زاری و حتی بغضی نهان ...

 بسان آدم و هوا....

 منع شده ٬ز تصاحب قلبی پر تپش ...

روزهای خاطره  را فاتحه می خواند...

خشکیده های به ظاهر راست قامت٬

 سبز نماهای بی روح ٬

به نقاب درختان قطورتر ز تجربه ٬نظاره نشستند

 مرگ عاطفه را ٬ 

و به اثبات حرف خویش ٬ تحسین طلب کنند...

زانو ٬

ز سر احترام به دل زدم و نه از شکستن کمر....

هرگز ٬گمان خام خود به خستگیم مبر.... 

تا به وقت وصال ...

 آن روز که باورها همه یقین شوند و انکارها ٬آشکار ... 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 توسط علیرضا خوشرو


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام فروردین 1387 توسط علیرضا خوشرو

قمری های بی خیال هم فهمیده اند
فروردین است
اما آشیانه ها را باد خواهد برد
 خیالی نیست
بنفشه های کوهی هم فهمیده اند
 فروردین است
 اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد
 خیالی نیست
 سنگریزه های کناره ی رود هم فهمیده اند
 فروردین است
اما سایه روشنان سحری را باد خواهد برد
 خیالی نیست
همه ی این ها درست
 اما بهار سفرکرده ی ما کی بر می گردد ؟
واقعا خیالی نیست ؟

                                         سید علی صالحی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 توسط علیرضا خوشرو
                         "سال نو مبارک"


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387 توسط علیرضا خوشرو

 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره،

در هرحجره چندين مرد در زنجير ...

 

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب

 دشنه ئي كشته است .

از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را،

بر سر برزن،

به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .

از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز،

 بر راه ربا خواري  نشسته اند

كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند

كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را

شكسته اند.

 

من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام

من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .

 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير ...

 

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .

در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در

وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .

 

من اما در زنان چيزي نمي يابم

 - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور

اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند

و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،

مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...

 

جرم اين است !

جرم اين است !

                                                                                                شاملو


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 توسط علیرضا خوشرو
سلام دوست من

   لطفا نظر کارشناسی تون رو در مورد قالب جدید وبلاگ بگید.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط علیرضا خوشرو

دنیا! پسر من امروز به مدرسه می رود


دنیا! با دستهایت پسرم را بگیر، او از امروز به مدرسه می رود
همه چیز تا مدتی برای او غیر معمول و جدید به نظر می آید و من امیدوارم با ملایمت او را تدبیر کنی. او تا به حال پادشاه لانه پرندگان و رئیس حیاط خانه بوده و من همیشه مواظبش بوده و زخمهایش را معالجه کرده و همواره آماده تسکین احساساتش بوده ام.
اما حالا همه چیز متفاوت شده است. امروز صبح او می خواهد از پله های خانه پایین بیاید، دستش را تکان دهد و یک ماجرای بزرگ را آغاز کنم که احتمالا شامل جنگها، ناراحتی ها و افسوس ها خواهد بود.
ما برای زندگی کردن در این دنیا، به عشق و تشویق و ایمان نیاز داریم. پس ای دنیا، من آرزو می کنم به گونه ای دستهای جوانش را بگیری و چیزهایی را به او یاد بدهی که او باید آنها را بیاموزد. به او یاد بده اما اگر می توانی با ملایمت.
او مجبور است که بیاموزد، من می دانم که همه مردم عادل نیستند. به او بیاموز که برای هر نامردی یک پهلوان وجود دارد و برای هر دشمنی یک دوست. اجازه بده که او بیاموزد بچه های شلوغ بیشتر از دیگران عقب می ماننند.
به او عجایب کتابها را بیاموز، به او فرصت آرامش بده که به راز و رمزهای پرندگان در آسمان، به عجایب خورشید و گلهای روی تپه های سبز فکر کند. به او یاد بده که تقلب کردن وحشتناکتر از شکست خوردن است. به او بیاموز که به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر کسی به او گفت که آنها اشتباه هستند.
سعی کن به پسرم قدرت بدهی که از دیگران پیروی نکند. به او یاد بده که به دیگران گوش فرا دهد، ولی آنچه را که درباره حقایق شنیده، تصفیه کند و تنها افکار خوب را بگیرد. به او یاد بده که هرگز برای قلب و روح خود برچسب قیمت تعیین نکند.
به او یاد بده که گوشهایش را به حرفهای یاوه دیگران ببندد و بایستد و بجنگد اگر او فکر می کند که افکارش درست هستند. ای دنیا با ملایمت به او یاد بده، اما نوازشش مکن، زیرا که تنها آتش است که آهن را سفت و آبدیده می کند.
ای دنیا، این یک درخواست بزرگ است اما ببینم که چه کار می کنی، او پسر خوبی است.
                                                                                      

                                                                            "آبراهام لینکلن"


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم اسفند 1386 توسط علیرضا خوشرو
 


باور کردنش سخته اما حقیقت داره ! این اتاق انتظار ثروتمندترین مرد روی زمینه و اون کسی نیست جز دوست خوبمون آقای بیل گیتس از شرکت مایکروسافت که دیگه احتیاج به معرفی نداره.(البته ما ایرانی ها خیلی نسبت بهشون ارادت داریم و همیشه از نرم افزارهای اورجینال این شرکت استفاده می کنیم!!!!)

وقتی پول باشه ببین باهاش چه کارا که میشه کرد. یک آکواریوم عظیم الجثه و دیوانه کننده که از وال ، کوسه و دلفین گرفته تا اسب آبی ، سفره ماهی و 8 پا هم داره و فکر کنم کوچیک کوچیکش همین ماهی سیاه رنگه باشه. و اگر دقت کرده باشید طرف دیگه اتاق یک پنجره رو به آفتاب قرار داره. خداییش اگر کسی اینجا در انتظار دیدار با آقای گیتس بشینه مغزش هنگ میکنه و تعطیل میشه و فکر کنم یادش بره برای چی اومده و اگر برای امضای قرارداد رفته باشه مطمئن باش ندیده امضا میکنه ! حالا خودتون قضاوت کنید.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط علیرضا خوشرو

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386 توسط علیرضا خوشرو

 


درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است .                                           

                                                                               چارلی چاپلین

 نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است.

                                                                             ناپلئون بناپارت

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386 توسط علیرضا خوشرو
 

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی       چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم دی 1386 توسط علیرضا خوشرو
       

          آن یار که عهد دوستداری بشکست             می رفت و منش گرفته دامان در دست 

       می گفت  دگر باره  به خوابم بینی              پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

                                                                                                                                              سعدی


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم مرداد 1386 توسط علیرضا خوشرو
Blog Skin